دستان گرمت بر چشمانم حجابی است

در برابر بیداری های بی هدفم، كه مرا

از دنیای ساختگی خود به دنیای دنیایی ها می كشاند

چشمانت را به دستان خواب بسپار

بگذار روحت در "آبی ها" غوطه ور شود

و حس "سبز" حضور را این بار با چشمانی باز تجربه كند

دیگر دنیایی در دنیا نیست

تنها

تو میمانی و خودت و هزاران تویی كه مانند تو چشم ها را بستند ودر بیداری به "آبی ها " رفتند.

"من" ها رفتند و "تو"ها فراموش شدند

دیگر"مایی" هم نیست

دیگر دنیایی در دنیا نیست

دیگر هیچ چیزی نیست

تا چشم كار میكند همه جا "آبی" است...