این هم یک شعر سپید دیگه از خودم که لازمه یکم در موردش توضیح بدم:

  این شعر وصف حال کسانی است که به تو بسیار نزدیکند اما تیشه بر ریشه ات میزنند

  و از اونجایی که "تو" شکست ناپذیری از منجلاب خنجر هایی که بر پشتت زده اند سرافراز بیرون می آیی!!

 





   آهــــــآی دنیآ: اینقدر به من پیله نکن!!!

 

 دیگر روحم ، جسمم را به دوش نمی کشد


   و من بدون "دست" و "پا"  پیله ها را در می نوردم


 تا به کمال پرواز برسم ...



  می جنگم و بر دیواره های تاریکی مشت می کوبم


  تا روزنی از جنس" نـَفــَس"،  راه نفسم را ببندد


  و اختناق بی نفسی ام را نفسی دوباره بخشد



  آب می شود تمام دیواره های سرد و تهوع آور تخیلات نحسی


  که "هم خون" هایم بر من فرود آورده 


  و" رگ "هایم را از رگ هایشان گسستند



  و اکنون تنها منم  که خورشید را "خورشید" می بینم


  و "رگــــــــــ" هایــــــم :


     در حالی که  غلیان های نفرت 


        سرطانی از تباهی را در خونشان می تـنند


  در""" ظلمتی خورشید وار: ره گم کرده و مفلوک


                                     انوار طلایی خورشید مرا


                  رشک وار و اشک وار به تماشا ایستاده اند"""