تبلیغات
دست نوشته ها و عکس نوشته های مرضیه گیتی - مطالب ابر شعر سپید

دست نوشته ها و عکس نوشته های مرضیه گیتی

"هـــــو"

سیب های "حوا" همه بهانه اند
   آدم اگر "انسان" باشد عاشق است
این رنج غیبت که به او تحمیلی است
    آدم نمی سازد و حوا نمی شود


راه وصال و بازگشتِ برین
   از دریا بگیر،از چشمه، از آسمان
زنده زنده باش و زنده رها کن
   این زندگی در کفن و ترک خورده را



روح می جویدت بی صبر و انتظار
دل می زند به دلت، درد دلدادگی

                             شمع در فراقت صبورتر از من
                           صبح در کنارت، طلوعی در من


دیگر دریچه ای بین من و تاریکی نمانده است
  انگار قرار آمده است از سوی "تو"
من" ما" شدم، ما "تو" شدیم و تو نیز
  لا حول و لا الا "هـــــــــــو"



شیطان پس از هزاران سال عبادت و بندگی خدا، هرگز حاضر نشد

 به انسان سجده كند و با تمام عشقی كه به خالقش داشت،

از فرمانش سر باز زد.

آخر خدایا، شیطان كه تقصیری ندارد!

اگر به او هم مادری عطا كرده بودی، خاك پای حوا را سرمه چشمانش می كرد...


دستان گرمت بر چشمانم حجابی است

در برابر بیداری های بی هدفم، كه مرا

از دنیای ساختگی خود به دنیای دنیایی ها می كشاند

چشمانت را به دستان خواب بسپار

بگذار روحت در "آبی ها" غوطه ور شود

و حس "سبز" حضور را این بار با چشمانی باز تجربه كند

دیگر دنیایی در دنیا نیست

تنها

تو میمانی و خودت و هزاران تویی كه مانند تو چشم ها را بستند ودر بیداری به "آبی ها " رفتند.

"من" ها رفتند و "تو"ها فراموش شدند

دیگر"مایی" هم نیست

دیگر دنیایی در دنیا نیست

دیگر هیچ چیزی نیست

تا چشم كار میكند همه جا "آبی" است...


  این هم یک شعر سپید دیگه از خودم که لازمه یکم در موردش توضیح بدم:

  این شعر وصف حال کسانی است که به تو بسیار نزدیکند اما تیشه بر ریشه ات میزنند

  و از اونجایی که "تو" شکست ناپذیری از منجلاب خنجر هایی که بر پشتت زده اند سرافراز بیرون می آیی!!

 





   آهــــــآی دنیآ: اینقدر به من پیله نکن!!!

 

 دیگر روحم ، جسمم را به دوش نمی کشد


   و من بدون "دست" و "پا"  پیله ها را در می نوردم


 تا به کمال پرواز برسم ...



  می جنگم و بر دیواره های تاریکی مشت می کوبم


  تا روزنی از جنس" نـَفــَس"،  راه نفسم را ببندد


  و اختناق بی نفسی ام را نفسی دوباره بخشد



  آب می شود تمام دیواره های سرد و تهوع آور تخیلات نحسی


  که "هم خون" هایم بر من فرود آورده 


  و" رگ "هایم را از رگ هایشان گسستند



  و اکنون تنها منم  که خورشید را "خورشید" می بینم


  و "رگــــــــــ" هایــــــم :


     در حالی که  غلیان های نفرت 


        سرطانی از تباهی را در خونشان می تـنند


  در""" ظلمتی خورشید وار: ره گم کرده و مفلوک


                                     انوار طلایی خورشید مرا


                  رشک وار و اشک وار به تماشا ایستاده اند"""




 مرگ بر عشق


  پلک هایم را دوختم تا 


 چشم هایم دیگر راهزنان راهم را نبینند
 
 گوش هایم را گرفتم 


 تا دیگر نوای "عاشقانه های پرهوس " را نشنوم



 لبانم را داغ گذاشتم تا 


 دیگر جواب سوالی نباشم 



 پاهایم را گچ گرفتم تا 


 دیگر از مسیر نفرین شده "عاشقانه های پر هوس " نگذرم



  و دستانم را شکستم تا


 دیگرجور بی نمکی عشق دروغین را نکشند...




 در آرزوی یافتنت 

 شب ها به سپیده راهی می شوند

 و من، با دستان پر توانم  باز

 نشانی ات را از لا به لای برگ های بی نشانی ات، می جویم


 و دوباره ، ساز های بی وفایی تو

 سر آغاز دویدن های من به دنبال باد خواهد شد

 و جاپاهای مرا

    در سینه جاده تاریک ابدیت

       مهر کوب میکنند.


                 می جویمت ای خوشبختی نفرین شده من

 با قلبی پر تپش و چشمانی خیس

 تو را از اعماق این روح پر تلاطم فریاد می زنم:

                            ای خوشبختی نفرین شده من

 روزها در پی هم، در بر هم زدن مژه ای می گذرند

    و من

 همچنان، بی یار و بی رمق

 در منجلاب این سیاهی نفرین شده

 دست و پا می زنم

 و چشم حسرت، بر کور سوی امیدی دارم

 که هرگز نا امید نمی شود.

                فریاد رسم باش، ای روشن دل های بی نفس

 قلب سیاه و پاره پاره ام را

 در آغوش نورانیت بگیر

 تا دوباره  همچون کودکی خاکست شده ام

 روشن و خورشید وار، به تپش درآیم

                       ای روشن دل های بی نفس ...   

  



     ره می­زدند اشک ها در این شب


    بر بیرق خسته و ناتوان چشم من

   در سر هزاران غضب و بر دل هزاران غم

  می­پرورانم و این است تاوان خشم من


هرگز ز یاد نمی­برم ناحق روای تو را 

هرگز ز دل نمی­رود ناله ام برون

  درد بی صدایی، دارد این دل من

داغ می­زند مرا این غم از درون


  آخر چرا با یاد من چنین دشمنی؟

  آخر مگر ز وجودت نبوده ام؟

  دیگر امیدی هیچ ندارم تورا

  بنگر مرا که هرگز نبوده ام


  تاوان سیاه شدن و ماندنم تو را

  دامان بگیرد و این است سزای تو

  تنها بمان و دستت شود کوتاه

  از من و باشد این درد برای تو


بال می­خواهم برای پریدن ، دوبال

  تا که پرواز کنم از این سراب

  تا که دور مانم از زمین و زمان

 تا که آسوده بگذارم خواب


 منم ای طفل نو پایت بنگر

 که چگونه آب شدم،  بنگر

 تک و تنها در این سرای تنهایی

 در تکاپو برای یک پدر، مادر


 منم آن یتیم عشق و نگاه

 منم آن یتیم مهر و وفا

 سرد شد هر آنچه از خوبی بود

 در دلم که شکسته است و پر از جفا




همه پیوندها