تبلیغات
دست نوشته ها و عکس نوشته های مرضیه گیتی - مطالب ابر شعر نو

دست نوشته ها و عکس نوشته های مرضیه گیتی

در پی انحلال تیم فوتبال بانوان ملوان بندر انزلی


باسمه تعالی


پیرو سیاست های افزایش جمعیت در ایران، زین پس از تمامی بانوان فوتبالیست تقاضا می شود به جای گل زدن، گل گرفتن و گل کاشتن، به دنبال گل چیدن وگلاب آوردن بوده!! و تا اطلاع ثانوی هرگونه خانمِ گلی لیگ برتر فوتبال را جایگزین خانمْ گلی، قندعسلی، آبِ نباتیِ شتری که در راستای درب ورودی منزلشان اطراق کرده است نمایند!!



با تشکر           

کمیته ی مادر رو ببین، دختر رو بگیر فدراسیون فوتبال 



شیطان پس از هزاران سال عبادت و بندگی خدا، هرگز حاضر نشد

 به انسان سجده كند و با تمام عشقی كه به خالقش داشت،

از فرمانش سر باز زد.

آخر خدایا، شیطان كه تقصیری ندارد!

اگر به او هم مادری عطا كرده بودی، خاك پای حوا را سرمه چشمانش می كرد...


دستان گرمت بر چشمانم حجابی است

در برابر بیداری های بی هدفم، كه مرا

از دنیای ساختگی خود به دنیای دنیایی ها می كشاند

چشمانت را به دستان خواب بسپار

بگذار روحت در "آبی ها" غوطه ور شود

و حس "سبز" حضور را این بار با چشمانی باز تجربه كند

دیگر دنیایی در دنیا نیست

تنها

تو میمانی و خودت و هزاران تویی كه مانند تو چشم ها را بستند ودر بیداری به "آبی ها " رفتند.

"من" ها رفتند و "تو"ها فراموش شدند

دیگر"مایی" هم نیست

دیگر دنیایی در دنیا نیست

دیگر هیچ چیزی نیست

تا چشم كار میكند همه جا "آبی" است...


  زبانم را چون کیسه نخاله ای، با دستانم به بغل گرفته ام

  تا مبادا روی زمین نکبت بار "آدم" ها پخش و پلا شود


     تا مبادا  "انسانیت "

    از سکوت سمیّ حنجره ام

    پی به فریاد هایی که باید نعره می شدند 

    اما "خفه" شدند ببرد


  با چه رویی باید در آیینه بنگرم؟

  نکند آیینه در انعکاس صورتم،

  چشم هایم را دیده باشد؟

  نکند آیینه هم روی از من برگرداند؟


                           آیینه ها را بشکنید! تا چشمانم

                           چشمانم را نبینند!!

  تا که از سنگینی نگاهم بر چشمان نابینا شده ام،

                                           کمر خم نکنم
  تا که دگر بارآیینه ای، به جرم سیاهی یک انعکاس، 

                                             تن به شیشه شدن ندهد...




درب ها را بگشا ای فرزند ناخلف دنیای تباهی ها!!!

بگذار تا روزنه های بی وزنی، ذهنت را فراگرفته 

و دریچه های نابینایی را بر وجود سراسر تلاطمت بگشایند

شاید زنجیره اتصال "آدم" بودن از دستانت گسسته شود



تا جریان انسانیت در کالبد آدمیزادیت متبلور شود

و تجربه ای شیرین از رویای انسان بودن ، در رهگذر

تاریک و روشن های روح سرکشت به ثمر بنشیند

و زنجیره ای از انسانیت و آدمیتت "تـــو" و "خودت" را درنوردد...

 




 مرگ بر عشق


  پلک هایم را دوختم تا 


 چشم هایم دیگر راهزنان راهم را نبینند
 
 گوش هایم را گرفتم 


 تا دیگر نوای "عاشقانه های پرهوس " را نشنوم



 لبانم را داغ گذاشتم تا 


 دیگر جواب سوالی نباشم 



 پاهایم را گچ گرفتم تا 


 دیگر از مسیر نفرین شده "عاشقانه های پر هوس " نگذرم



  و دستانم را شکستم تا


 دیگرجور بی نمکی عشق دروغین را نکشند...






همه پیوندها