ره می­زدند اشک ها در این شب

    بر بیرق خسته و ناتوان چشم من

   در سر هزاران غضب و بر دل هزاران غم

  می­پرورانم و این است تاوان خشم من


هرگز ز یاد نمی­برم ناحق روای تو را 

هرگز ز دل نمی­رود ناله ام برون

  درد بی صدایی، دارد این دل من

داغ می­زند مرا این غم از درون


  آخر چرا با یاد من چنین دشمنی؟

  آخر مگر ز وجودت نبوده ام؟

  دیگر امیدی هیچ ندارم تورا

  بنگر مرا که هرگز نبوده ام


  تاوان سیاه شدن و ماندنم تو را

  دامان بگیرد و این است سزای تو

  تنها بمان و دستت شود کوتاه

  از من و باشد این درد برای تو


بال می­خواهم برای پریدن ، دوبال

  تا که پرواز کنم از این سراب

  تا که دور مانم از زمین و زمان

 تا که آسوده بگذارم خواب


 منم ای طفل نو پایت بنگر

 که چگونه آب شدم،  بنگر

 تک و تنها در این سرای تنهایی

 در تکاپو برای یک پدر، مادر


 منم آن یتیم عشق و نگاه

 منم آن یتیم مهر و وفا

 سرد شد هر آنچه از خوبی بود

 در دلم که شکسته است و پر از جفا